


بسم رب ال ح س ی ن
داغ مادر انقدر سنگین است که جز سکوت نتوانم....
جان علی راسوزاند...جان عالم وجودرا....ماکه دیگر...
مثل همیشه اول هرپست مینویسم بسم رب ال ح س ی ن...
مثل همیشه ح س ی ن را جدا مینویسم وانگار بانوشتن هرواجش وجودم تکه تکه میشود..
اصلا حسن ح س ی ن نوشتن به همین جدانوشتن است...ح س ی ن را باید جدا نوشت...جدا خواند..
ح س ی ن.....
هفته ی گذشته دیداربودیم...ودیدارانقدر خصوصی بود که تعدادمان ازانگشتهای دو دست بیشترنمیشد...
جای همه تان خالی....ازبوسیدن دست شهید ماه ازروی عباگرفته تا انجا که پلاک افسرجنگ نرمم را دادم وگفتم تبرکش کنید تا سربازتان بمانم...خصوصا انجا که پلاک رابوسید وبافوت خود دعاخوانده اش کرد...جایتان خالی وجودم چنان میلرزیدکه....
خداییش این زیارت بعد اینهمه شنیدن خبرمسافرشدن دوستان به کربلا وجنوب و مشهد حق دلم بود...بالاخره دلی که میسوزد یک جایی یک جوری باید کمی از هرم اتشش کم گردد...
ودلم هنوزکه هنوز است میلرزد....
یوسفمان پیرشده بود وترس ازخدا پیکرش راچنان تراشیده بود که....آخ...
گفتم یوسف...............این همه مغموم مباش شاهدمن...
این روزها بدجوریک جمله بغض گلویم شده ومی سوزاندش....
بد جور گرمیگیرم و طنین صدای خودم دلم رامچاله میکندواخر گوشم رامیگیرم که نشنوم اما....اشک واشک واشک...:
هل علمتم مافعلتم بیوسف.........................؟
بسم رب ال ح س ی ن...
ک ر ب ل ا ی ی....
شکرکربلارفتن کربلا ماندن است . . .
دلی دارم دراتش لانه کرده...
.......پس سفر آغازشد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد وقافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در من شاعر من بی تاب تر از مرغ مهاجر،به کجا می رویم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه فرهاد صدا زد: نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخسته مجروح شده را نیز به شیرین غزل های خداوند به معشوق دو عالم برسان........
.
.
حضرت ارباب بعد از مدت ها دستانم را می گذارم روی صفحه کیبورد و تک تک کلمات را می فشارم آنقدر در بهت دعوتت
مانده ام که نمی دانم این روزها باید چه بگویم و چه کنم....چشمانم فقط می بارد و دلم هیچ نمی فهمد و سرخوشی و مستی را از سر گرفته.....
حضرت عشق باز دعوتم کردی درست زمانی که شروع کردم به گفتن مکرر:«برایم همین بس که مهجورت باشم...» و بعد از 8ماه و 9 روز و 12 ساعت و 52 ثانیه از آمدنم.....
حضرت ارباب...........
این روزها گنگ تر از همیشه ام از همان گنگ های غیر قابل قبول که معادله را بی ریشه می کند....
سکوت را ترجیح میدهم بر همه چیز باشد حرف هایم بین الحرمین....
.
.
دوباره به سراغ ماه باران آمدم تا حلالم کنید اگر....
و دعایم کنید...
.
.
برای مهاجر:
ببخش که خودم نتوانستم بگویم دارم میروم....
ببخش اخوی سپردم به مهجورتر«رضی»...باشد همان سکوت بعد از محرم بینمان.....
بسم رب الحسین
قلبم برای سینه زدن تنگ آمده
رخصت دهیدودر دلمان کربلاکنید....
بسم الله الرحمن الرحیم
وبشرالذین آمنوا الذین اذا اصابتهم مصیبته قالوا انا لله وانا الیه راجعون...
دلم ازدنیا گرفته است،ازروزمرگی آدمهایش...میگوید :
گرفتار در واقع گرفته ی یاراست...هروقت دلت گرفتارشد وراه بندان شدبرو بنشین سرسجاده وبگو خدایا بامن چکارداشتی که راهم رابند اوردی...ازقول حاج اسماعیل دولابی میگفت!
سرسجاده نشستم ...کتابش بدستم...چشمهایم رابستم وقران بازکردم...وبشارت داد کسانی را ایمان آورده اند وزمانی که مصیبتی بهشان میرسد میگویند:انالله واناالیه راجعون...
ودلم نیک دریافت که دنیا همه اش مصیبت است پس اسماعیل هایت راقربانی کن وتنها دلداده ی اوباش که اخر این راه تنها تومی مانی واو...
الیس الله بکاف عبده؟....
به ماجوازکربلا کرم کنی چه میشود....؟
مامانده ایم ویک کوله پشتی برزمین مانده ویک باتلاق که ذره ذره نفس نفس وبندبندوجودمان رادرخود فرومیبرد...
.....حضرت ماه نمیگذاریم علم علم برزمین بماند...
وای اگردل نشودتنگ برایت ارباب
نکنم ازجگرخسته صدایت ارباب
بسم رب ال ح س ی ن
یکباردیگرالعطشم شعله ور شدست
چشمانم ازتراوش اندوه پرشدست
محرم بر هر ادمی میگذرد...بعضی محرمشان ده روزه است بعضی هامحرمی یک ماهه دارند امابرخی همراه زینب میگردند ورسالت زینبی خویش رابردوش میگیرند...که هرادمی رارسالتی هست...رسالتی زینبی..رساتی حسینی..وگاهی شده حتی باشهادت یک نخبع خدایمان این رسالت رابرایمان رنگی تازه میزند...که مامانده ایم بارسالتی زینبی بردوش!...زینب اسیری رفت ومابرجای بودیم.....
اقاجان سیاهی که من برتن دارم برای کاروان عشقتان بوددانم که شمارابه لباس عزای من نیازی نیست امامن به حرمت صاحب عزاسیاه بتن داشتم وشایدبه قول یاور مهجورترم "رضی"لباس سیاهم نذری بودبرای گرفتن جوازکربلایم...که:بردلم ترسم بماند آرزوی کربلا....
السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا
مرامادرم ازهمان اول هم دخیل توکرده بود..اصلا کام مرابا اب سقاخانه ی توباز کردند...ومن مدتهابود که تشنه بودم...وهرم عطش سینه ا رامیسوازندکه شما بازاز روی همان لطف وکرم همیشگی جرعه ی وصالم نوشاندید...اما مگرنه این است که مریدخسته دل گربه مرادش رسدمجنون ترمیشود..؟راهی شدم وتامیشدازآب سقاخانه نوشیدم اما هنوز به تهران نرسیده هرم عطش بالاگرفت...
ای حرمت ملجا درماندگان......
وامروز اخرین روز ماه عزا...چه گذشت برقلب مولادراین مدت...ولاندبن علیک صباحاومساولابکین علیک بدل الدموع دما...کاش که فدایش شویم....
صفرهم تمام شداما چه بگویم که غمش ماضی استمراریست...
چوازجان پیش پای عشق سرداد سرش برنی نوای عشق سرداد
اگرنی پرده ای دیگربخواند نیستان رابه آتش میکشاند
سزد گرچشمهادرخون نشینند چودریارابه روی نیزه بینند
زدست عشق درعالم هیاهوست تمام فتنه هازیرسراوست....
اخرعزایتان واول ربیعتان قرین عشق ارباب...
: چی میخوای مسلم؟
: دلتنگ رفتنم...
:مسلم دلش رو گذاشت تو مشت ح س ی ن و رفت کوفه...
دیگه دلی نداشت که تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه.....اگه مسلمی چرا تسلیم نیستی....؟؟!!
اگر دل دادی چرا بی دل نیستی...؟
: دلم گرفته مرتضی...دلم گرفته مرتضی....این همه چراغ...توی این شهر...هیچ کدوم چشامو روشن نمی کنه... این همه چشم توی این شهر.... مرتضی هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه....
مرتضی اینجا همه می دوند که زنده بمونند.... هیچ کس نمی دوه که زندگی کنه..... این شهر همش شده زمین.....دیگه اسمونی نیست توی این شهر.....من دلم آسمون میخواد مرتضی....
:وقتی دلت آسمون داشته باشه.... چه توی چاه کنعان باشه چه تو زندان هارون...آسمون ابی بالا سرته..
: از کجا یه آسمون پیدا کنم مرتضی..؟
:فقط چشم هاتو باز کن....تا اسمون چشم های ساحل تو بالا سرت ببینی....
زمین و آسمون از چشم های اون نور می گیره پسر
چشم هاتو رو خودت ببند